ایهام

نوشته شده توسط

در ۲۷ فروردین ماه سال ۱۳۹۳

بدون نظربازی

شاعر نشدم برای یک تکه نان!

ما تو محدودیت ها ستاره می شیم! بله!

نوشته شده توسط

در ۱۵ فروردین ماه سال ۱۳۹۳

۳ نظربازی

هر چه می خواهی لبت را تحریم کن.
هنر دور زدن را به خوبی بلدم!

ما که جای خود داریم!

نوشته شده توسط

در ۱۰ فروردین ماه سال ۱۳۹۳

۳ نظربازی

نماد حیات بود ماهی و مُرد!

 

شعار و شعور

نوشته شده توسط

در ۰۲ فروردین ماه سال ۱۳۹۳

۲ نظربازی

همیشه از اونی که ادعا می کنه بترسید.
یادتون باشه پشت همه ی کبریت ها هم نوشته شده بود “کبریت بی خطر”!

برای ماندن، گاهی باید رفت

نوشته شده توسط

در ۱۷ اسفند ماه سال ۱۳۹۲

۸ نظربازی

باید به موقع لباس ها را تا زد. چمدان را بست و قبل از اتفاق شوم آینده، عشق را بوسید و خداحافظی کرد.

در به موقع رفتن، برگشتی نیست. ولی خیلی چیزها می ماند. خاطره ها. حافظه ها. و مهتر ذره ای عشق.

به موقع رفتن هنر می خواهد.

با خنده چمدان بستن را فدای دمی بیشتر ماندن نکنید.

این ها را کسی می گوید که خود یادش رفت چمدانی هست که باید به موقع بسته شود!

بغض و درد باید یک جا بترکد. جایی که تو آنجا باشی

نوشته شده توسط

در ۱۵ اسفند ماه سال ۱۳۹۲

۳ نظربازی

رفتن انسان ها آنقدرها هم دردناک نیست.
درد آنجاست که وقتی کسی می رود، درد دل ها دیگر نمی روند.

نیستی ها

نوشته شده توسط

در ۰۷ اسفند ماه سال ۱۳۹۲

۳ نظربازی

باید یک روز
درست در وسط جایی که نباید برود
کسی از زندگیشان رفته باشد.
تا بدانند چقدر وجود نداشتن، بیشتر از وجود داشتن، وجود دارد.

حتی فعال تر!

نوشته شده توسط

در ۲۵ بهمن ماه سال ۱۳۹۲

۴ نظربازی

دست روی دلم نگذار.

منفجر می شوی

دود می شوی

و بعد

خاکسترت که جمع شد

باز هم این دل، آتشفشان فعال است.

قسمت ۴

نوشته شده توسط

در ۰۲ بهمن ماه سال ۱۳۹۲

۴ نظربازی

حرکت کردم ،نیم ساعت بعد وقتی به خودم اومدم دیدم جلو در خونه ام. نادر زودتر رسیده بود! اومد نشست تو ماشین
- وقتی بهت میگم مریضی قبول کن.
+ دوباره شروع نکن نادر!
- اولین قدم در درمان اینه که قبول کنی مریضی!
نادر داشت یه ریز میگفت ولی دیگه حرفاشو نمیشنیدم. داشتم به این فکر میکردم که نکنه واقعا نادر درست میگه.
با تردید داشتم به جمله اول نادر فکر میکردم که یه دفعه دیدم نادر داره با کادو ها ور میره. “پازل گرفتی برا من؟؟ همون بهتر که قرار رو کنسل کردی!”
+ حالا اومدی اینجا که چی؟ کمکم کنی؟ مگه من چمه؟ نادر جان! من می خواستم جبران کنم ولی سپیده تموم کرد. اون عطری که عقب صندلی هست رو می بینی؟ واسه اون خریده بودم. اصلا مهلت نداد من عذر خواهی کنم. تصمیمشو گرفته بود.
_ نکنه می خواستی تا آخر عمر پای تو بمونه. بعد توی احمق فکر کردی با خریدن یه کادو می تونی تمام گندهاتو پاک کنی؟! عجب خری هستی تو. بابا اونم آدمه ها! با مجسمه که دوست نشده. انتظار داره ازت
+ حالا منم نخواستم تا آخر عمر با من بمونه. منم همچین ناراحت نشدم. من مردد بودم. اون مصمم. خیلی هم فرق نداره.
_ باشه سیروس. ولی بشین فکر کن. شاید پشیمون شدی. اگه پشیمون شدی می تونی درستش کنی ها
+ نه بابا. پشیمون نمی شم. یعنی اصلا من تصمیم نگرفتم که پشیمون شم. قضیه تمام شده اس
_ کارشو می خوای چی کار کنی؟
+ حالا که فعلا تعطیلات عیده. ولی اگه خودش نره احتمالا نگهش دارم. ولی هم ازش کار می کشم. هم حقوقش رو مثه بقیه می دم. دیگه تبعیض دلیلی نداره!
_  منم بعید می دونم پیش تو بمونه

+ به درک. بذار بره اصلا

نادر از عصر همان روز سعی داشت مرا با دوستان غالبا دخترش، جوش دهد و هر روز به بهانه ی مختلف مرا به جمع های خودشان می برد.

اگر چه مارکس معتقد بود که موتور محرک تاریخ، اقتصاد است. ولی اینجوری که نادر داشت عمل می کرد به نظر می رسید موتور محرک تاریخ و اقتصاد، دختره! و پادزهر درد من یکی از همین دافی هاست که نادر به زور می خواست به من غالب کند…

 

 

پ.ن: چند خط اول با قلم و تخیل کافی میکس خوان محترم آقا یا خانم “دو نقطه دی” نوشته شده است.

مرا چه شده است؟!

نوشته شده توسط

در ۲۵ دی ماه سال ۱۳۹۲

۶ نظربازی

کافی میکس خوان های محترم
سلام
یک. خجالت بکشید!
اولا که امروز چهارشنبه است و من داستان سریالی این هفته رو ننوشتم. البته گویا برایتان آنقدرها هم مهم نبود! پس خجالت بکشید!
واقعا برای عدم تذکرتان چه دلیلی داشتید؟! البته من برای ننوشتن دلایل خاص خودم را داشتم. مریض بودم. می فهمید روزانه ۲ عدد پینیسیلین یعنی چه؟! خوب نباید هم بفهمید!
به هر حال اگر حالم خوب بود، می نوشتم. ولی حالا که شما برایتان مهم نبوده یا باید نازم را بکشید تا هفته دیگر جبران کنم یا…!

دو. دستتان هم درد نکند. اینو واقعی گفتم! پست “کافه های شهر با خبرند” جز ۱۰ پست برتر مسابقه وبلاگ “وب نوشته های یک جراح” شد و به مرحله نهایی رفت. حالا به همین وبلاگ بروید و از بین ۱۰ وبلاگ، به وبلاگی که فکر می کنید از بقیه بهتر است؛ رای بدهید. برای رای دادن کافیست از منوی سمت راست (زیر درباره وبلاگ) وبلاگ مورد نظرتون رو انتخاب کنید. آخرین مهلت برای رای دادن هم ساعت ۱۲ پنج شنبه همین هفته است. یعنی فردا! ناگفته پیداست که شما بی شمارید ولی خجالت رو هم چاشنی کارتان کنید جای دوری نمی رود!

برای یک مشت لایک؟!

نوشته شده توسط

در ۱۹ دی ماه سال ۱۳۹۲

۵ نظربازی

سلام بر کافی میکس خون های محترم!
وب نوشته های یک جراح” یک مسابقه وبلاگی راه انداخته. بازی از این قراره که شما می رید اونجا و به پستی که فکر می کنید قشنگتر از بقیه پست هاست رای می دین.
حالا شما باید چی کار کنید؟! خوب قطعا نمی گم برید اونجا و به من رای بدید! چی فکر کردید؟! فکر کردید من مثه این کاندیدای ریاست جمهوری هستم که می خوان با هر وسیله ای اول بشند؟ نه خواهر نه برادر؟ ما از اوناش نیستیم! برید از خدا بترسید!

کافیه برید به این آدرس و پست های وبلاگ های متفاوت رو بخونید. از هر وبلاگی خوشتون اومد به اون رای بدید. برای رای دادن هم کافیست به ایمیل “۱jarrah@hotmail.com” عدد وبلاگ مورد نظرتون رو در قسمت SUBJECT ایمیل کنید. عدد وبلاگ من هم ۳۶ هست. یعنی اگه خدای ناکرده، زبانم لال از وبلاگ من خوشتون اومد، عدد ۳۶ رو  در قسمت سابجکت به این ایمیل ارسال کنید.

من  به پیشنهاد یکی از کافی میکس خون های محترم (سورنا) و با پست “کافه های شهر باخبرند” پا به این عرصه خطیر گذاشتم!

12345678...151821...